p17
+تو فعلا حالت خوب نیس بگیر بخواب زود باش...
از اتاق زود اومدم بیرون و رفتم اتاق و خوابیدم..
صبح
با حس بوسیدن لپم از طرف تهیون چشمامو باز کردم
تهیون:صبحت بخیر چاگی
+صبح توهم بخیر چاگی
تهیون:بیدارشو بریم صبحونه
+باشه تو برو من لباسامو عوض کنم بیام
تهیون:باش
بازم لپمو بوسید و رفت
سمت دستشویی رفتم و بعد از بازکردن در وارد شدم.
به چهره ی خودم توی آینه نگاه کردم.
نگاهم روی لبام قفل شد. لب هایی که دیشب توسط پسرخالم بوسیده شده بودن.با فکر کردن به بوسه ی دیروز ناخداگاه چشمامو بستم و لباشو رو لبام تجسم کردم. بیست دیقه بعد لباسامو عوض کردم بلوز یقه هفت صورتی راه راهی با دامن سفید و جوراب سفید و کفش سفید پوشیدم(😎)موهامو باز گذاشتم لپ تاپ صورتیمو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون
م.ج:سلام جی هی
+سلام اوما...صبح همگی بخیر
همگی صبح بخیر دادن
تهیون:چاگی کجا میری؟
+صبحونه بخورم میرم بگردم حوصلم توی خونه سر میره
پ.ج:دختر مثل اینکه فقط امروزو تعطیل شدیا
+خوب امروز میخوام برم بیرون(با حالت لوس)
پ.ج:باشه میری دیگه
نگاه به جیمین افتاد با نگاهش داشت معذبم میکرد
تهیون:جیمین اون نون رو بده
_بیا
تهیون خیلی حواسش بهم هست وقتی فهمید جیمین نگام میکنه خواست کمکم کنه(😎)
تهیون:جی هی میخوای باهات بیام؟
+نه تو بمون اینجا اگه خواستی به پدرتم بگو بیان اینجا میخوام با پدرتم آشنا بشیم
تهیون:آخه..
م.ج:آخه نداره عزیزم برای ناهار پدرتو میاری اینجا باشه؟
تهیون:اگه زحمتی نباشه؟
م.ج:چه زحمتی عزیزم
جیمین زیر لب یه چیزایی زمزمه کرد
تهیون:چیزی گفتی؟
_چیزی شنیدی؟
پ.ج:جونه ده شی(جونه ده مادر جیمین) حالا پسر شما کی میخواد دست به کارشه؟
م.جیمین:هروقت که خودش بخواد...من زورش نمیکنم
پ.ج:آره اینطوری بهتره...جیمین حالا خودت کسی رو در نظر نداری؟
_چرا...
م.جیمین:اوه..پسرم حالا اون کیه؟
_ولش کن مامان...اون دوست پسر داره
م.جیمین:هوم؟جیمینا..پس بهتره بهش فکر نکنی باشه؟
_ولی من عاشقشم اوما..نمیتونم...
جیمین بهم نگاه میکرد و این حرفو میزد
تهیون:مادرت راست میگه بهتره که فراموشش کنی و خودت یکی دیگه رو انتخاب کنی
_از کجا معلوم که خودشم عاشقم نیس؟شاید خودشم دوسم داره
+خوب چرا اینارو به ما میگی اینا به خودت مربوطه و بهتره پیش خودت نگه داره...
این حرفارو میزدم چون منظورشو میفهمیدم اون شخص من بودم اون دیروز یه جورایی بهم اعتراف کرده بود که عاشقمه ولی چرا هیچ حسی بهش ندارم؟منی که عاشقش بودم الان هیچ حسی ندارم
+من برم با من کاری ندارین؟
پ.ج:نه عزیزم برو
+بای
تهیون:چاگی خدافظ
تهیون بلند شد و لبمو بوسید
+یاااا..
تهیون:خوب دوست دخترمی دیگه
+آره میدونم ولی...خلاصه...خدافظ
تهیون:چیزی خواستی بگو
پ.ج:یاااا پدرش مگه مرده؟جی هی چیزی خواستی به من بگو
+چشم پدر...خدافظ
پ.ج:خدافظ
از خونه دراومدم و رفتم حیاط پشتی و ماشینو از پارکینگ دراوردم(پشت خونه پارکینگ هست)پارکینگ و بستم که یکی به ماشینم در زد شیشه رو دادم پایین
+چیه؟
_بیا پایین
+حرفتو بگو
_گفتم بیا بیرون
از ماشین بیرون اومدم و جلوش وایستادم
+میشنوم
_هه تو واقعا نمیفهمی؟
+چیو؟
_اون کسی من دوسش دارم به توهم ربط داره
+خوب؟
هی صورتشو میورد جلو ولی من سرجام وایستاده بودم طوری که بینیش به بینیم چسبیده بود
_اون توی دیونه توووو
+خوب؟
ازم فاصله گرفت و میخندید که یهو محکم به سمتم هجوم آورد و لبامو میبوسید سعی میکردم جدا کنم ولی فایده ای نداشت که با صدا چیزی برگشتیم طرفش
+_پ..پارک لوهان؟
(پارک لوهان پدر جیمین هست که با پ.جیمین نشونش میدم)
پجیمین:سلام عزیزانم چطورین
_اینجا چیکار میکنی؟برو از اینجا
پ.جیمین:وا با پدرت اینطوری صحبت میکنی؟
_تو پدر من نیستی نمیخوام مادرمو ناراحت کنن پس همین الان راتو بکش و برو
پ.جیمین:اووو پس همه جمعین؟
_بروووووو
م.جیمین:پسرم کجایی؟
_برو زود باش برووو
م.جیمین:عزی...لوهان؟
پ.جیمین:سلام عزیزم ببین پسرت منو بیرون میکنه
م.جیمین:ای..اینجا چیکار میکنی؟
پ.جیمین:نمیتونم به خانوادم سر بزنم؟
_برو دیگه لعنتی برو از اینجا
م.جیمین:تو کی به ما خوبی کردی که بخوای الان بهمون سر بزنی؟جز بدبختی توی خونمون نیاوردی
پ.جیمین:عاااا عزیزم این چه حرفیه؟
_حرف حرفی هست که هست
پ.جیمین:ببین جیمین دیگه زیاده روی کردی دستتو از روم بکش
لوهان محکم دست جیمینو از روی کتش کشید و حلش داد
_پس اکه میخوای آبروتو نبرم از اینجا برو نمیخوام کسی متوجه ی تو بشه
لوهان:من تازه اومدم جونگ شین و سه هون هم ببینم شما دوتارو که دیدم داشتین
_لوهااان برو گمشووووو
لوهان:برو کنار
جیمینو جوری هول داد که کم موند سرش به ملیه های در بخوره جون ده به طرف پسرش رفتو از روی زمین بلندش کرد و باهم به داخل خانه
از اتاق زود اومدم بیرون و رفتم اتاق و خوابیدم..
صبح
با حس بوسیدن لپم از طرف تهیون چشمامو باز کردم
تهیون:صبحت بخیر چاگی
+صبح توهم بخیر چاگی
تهیون:بیدارشو بریم صبحونه
+باشه تو برو من لباسامو عوض کنم بیام
تهیون:باش
بازم لپمو بوسید و رفت
سمت دستشویی رفتم و بعد از بازکردن در وارد شدم.
به چهره ی خودم توی آینه نگاه کردم.
نگاهم روی لبام قفل شد. لب هایی که دیشب توسط پسرخالم بوسیده شده بودن.با فکر کردن به بوسه ی دیروز ناخداگاه چشمامو بستم و لباشو رو لبام تجسم کردم. بیست دیقه بعد لباسامو عوض کردم بلوز یقه هفت صورتی راه راهی با دامن سفید و جوراب سفید و کفش سفید پوشیدم(😎)موهامو باز گذاشتم لپ تاپ صورتیمو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون
م.ج:سلام جی هی
+سلام اوما...صبح همگی بخیر
همگی صبح بخیر دادن
تهیون:چاگی کجا میری؟
+صبحونه بخورم میرم بگردم حوصلم توی خونه سر میره
پ.ج:دختر مثل اینکه فقط امروزو تعطیل شدیا
+خوب امروز میخوام برم بیرون(با حالت لوس)
پ.ج:باشه میری دیگه
نگاه به جیمین افتاد با نگاهش داشت معذبم میکرد
تهیون:جیمین اون نون رو بده
_بیا
تهیون خیلی حواسش بهم هست وقتی فهمید جیمین نگام میکنه خواست کمکم کنه(😎)
تهیون:جی هی میخوای باهات بیام؟
+نه تو بمون اینجا اگه خواستی به پدرتم بگو بیان اینجا میخوام با پدرتم آشنا بشیم
تهیون:آخه..
م.ج:آخه نداره عزیزم برای ناهار پدرتو میاری اینجا باشه؟
تهیون:اگه زحمتی نباشه؟
م.ج:چه زحمتی عزیزم
جیمین زیر لب یه چیزایی زمزمه کرد
تهیون:چیزی گفتی؟
_چیزی شنیدی؟
پ.ج:جونه ده شی(جونه ده مادر جیمین) حالا پسر شما کی میخواد دست به کارشه؟
م.جیمین:هروقت که خودش بخواد...من زورش نمیکنم
پ.ج:آره اینطوری بهتره...جیمین حالا خودت کسی رو در نظر نداری؟
_چرا...
م.جیمین:اوه..پسرم حالا اون کیه؟
_ولش کن مامان...اون دوست پسر داره
م.جیمین:هوم؟جیمینا..پس بهتره بهش فکر نکنی باشه؟
_ولی من عاشقشم اوما..نمیتونم...
جیمین بهم نگاه میکرد و این حرفو میزد
تهیون:مادرت راست میگه بهتره که فراموشش کنی و خودت یکی دیگه رو انتخاب کنی
_از کجا معلوم که خودشم عاشقم نیس؟شاید خودشم دوسم داره
+خوب چرا اینارو به ما میگی اینا به خودت مربوطه و بهتره پیش خودت نگه داره...
این حرفارو میزدم چون منظورشو میفهمیدم اون شخص من بودم اون دیروز یه جورایی بهم اعتراف کرده بود که عاشقمه ولی چرا هیچ حسی بهش ندارم؟منی که عاشقش بودم الان هیچ حسی ندارم
+من برم با من کاری ندارین؟
پ.ج:نه عزیزم برو
+بای
تهیون:چاگی خدافظ
تهیون بلند شد و لبمو بوسید
+یاااا..
تهیون:خوب دوست دخترمی دیگه
+آره میدونم ولی...خلاصه...خدافظ
تهیون:چیزی خواستی بگو
پ.ج:یاااا پدرش مگه مرده؟جی هی چیزی خواستی به من بگو
+چشم پدر...خدافظ
پ.ج:خدافظ
از خونه دراومدم و رفتم حیاط پشتی و ماشینو از پارکینگ دراوردم(پشت خونه پارکینگ هست)پارکینگ و بستم که یکی به ماشینم در زد شیشه رو دادم پایین
+چیه؟
_بیا پایین
+حرفتو بگو
_گفتم بیا بیرون
از ماشین بیرون اومدم و جلوش وایستادم
+میشنوم
_هه تو واقعا نمیفهمی؟
+چیو؟
_اون کسی من دوسش دارم به توهم ربط داره
+خوب؟
هی صورتشو میورد جلو ولی من سرجام وایستاده بودم طوری که بینیش به بینیم چسبیده بود
_اون توی دیونه توووو
+خوب؟
ازم فاصله گرفت و میخندید که یهو محکم به سمتم هجوم آورد و لبامو میبوسید سعی میکردم جدا کنم ولی فایده ای نداشت که با صدا چیزی برگشتیم طرفش
+_پ..پارک لوهان؟
(پارک لوهان پدر جیمین هست که با پ.جیمین نشونش میدم)
پجیمین:سلام عزیزانم چطورین
_اینجا چیکار میکنی؟برو از اینجا
پ.جیمین:وا با پدرت اینطوری صحبت میکنی؟
_تو پدر من نیستی نمیخوام مادرمو ناراحت کنن پس همین الان راتو بکش و برو
پ.جیمین:اووو پس همه جمعین؟
_بروووووو
م.جیمین:پسرم کجایی؟
_برو زود باش برووو
م.جیمین:عزی...لوهان؟
پ.جیمین:سلام عزیزم ببین پسرت منو بیرون میکنه
م.جیمین:ای..اینجا چیکار میکنی؟
پ.جیمین:نمیتونم به خانوادم سر بزنم؟
_برو دیگه لعنتی برو از اینجا
م.جیمین:تو کی به ما خوبی کردی که بخوای الان بهمون سر بزنی؟جز بدبختی توی خونمون نیاوردی
پ.جیمین:عاااا عزیزم این چه حرفیه؟
_حرف حرفی هست که هست
پ.جیمین:ببین جیمین دیگه زیاده روی کردی دستتو از روم بکش
لوهان محکم دست جیمینو از روی کتش کشید و حلش داد
_پس اکه میخوای آبروتو نبرم از اینجا برو نمیخوام کسی متوجه ی تو بشه
لوهان:من تازه اومدم جونگ شین و سه هون هم ببینم شما دوتارو که دیدم داشتین
_لوهااان برو گمشووووو
لوهان:برو کنار
جیمینو جوری هول داد که کم موند سرش به ملیه های در بخوره جون ده به طرف پسرش رفتو از روی زمین بلندش کرد و باهم به داخل خانه
- ۱۶.۲k
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط